همسرم2

خرید بک لینک

حمید یادته وقتی  با پدرت و برادر بزرگت اومدین خواستگاری من.مامانت راضی نبود ونیومد.توگفتی رضایت مامان مهم نیست ودوست داشتن خودت اصله.آخرشم تا روزی که رفتیم ماه عسل با مامانت کنار نیومدی.یادته گفتی مامانت سالهاست داره دخترهایی که می پسندی رو ازت جدا میکنه. ولی نوبت  من  که رسید،دیگه مامانت کاری از دستش برنمی اومد.هنوزم نمی دونم از روی احساس اینقد هم رو دوست داشتیم یا از روی عقل.. هرچی بود فقط چقدر زود میدون افتاد دست مادرت و او هم چه ها با زندگی من و تو که نکرد.. حمید..خیلی تنهام..هستی وتنهام..هستی واما نیستی..پنچ ساله نیستی.. مقصر نبودنت کیه؟.. ولش کن.. از بس فکر کردم سر وکارم افتاده با روانشناس وروانپزشک امتیاز بدهید : 1 2 3 4 5 6 | امتیاز : 0 موضوع : | بازدید : 69 برچسب ها : , تاريخ : جمعه 2 آبان 1393 | 18:01 | نویسنده : آسیه | نظر بدهيد

مشاهده منبع: http://pishgam.niloblog.com/

فردای من،مبهم...

ما را در سایت فردای من،مبهم دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: آسیه بازدید: 61 تاريخ: سه شنبه 21 مهر 1394 ساعت: 0:21

صفحه بندی